X
تبلیغات
رایتل

دانـلـود مـداحـی و تـــواشـــیــح

وبگو | آموزش منوی کشویی با ul li و css
X
تبلیغات
رایتل


ماه محرم

روز اول محرم


1- وفات جناب محمد بن حنفیه (81 قمری)


به قبیله مالک بن نویره به اتهام ارتداد به فرمان ابوبکر به سرپرستی خالد بن ولید لشکرکشی شد خالد مردان آنها را بناحق قتل عام کرد و زنان آنها را اسیر نمود ، در میان اسراء خولۀ حنفیّه دختر جعفر بن قیس مشهور به حنفیّه اسیر گردید ، در مسجد پیامبر (ص) با ابوبکر مناظراتی بعمل آورده بالاخره علی (ع) او را به همسری انتخاب و بعد از ازدواجدر سال 16 هجری محمد بن حنفیّه متولد شد و او مردی شجاع و دلاور و در صحنه های جنگ جمل و صفّین شرکت داشت و با ناکثین و قاسطین جنگ می کرد.


در سال 81 هجری قمری روز اول محرم به سنّ 65 سالگی در مدینه منوّره از دنیا رفت و در بقیع مدفون گردید و بعضی گویند در طائف وفات کرد و در آنجا بخاک سپرده شد.


علت اینکه با امام حسین (ع) به کربلا نرفت مرحوم نقدی می نویسد دستش فلج شده بود زیراچشم زخم زده بودند.


مرحوم شیخ عباس قمی در منتهی الآمال نقل می کند چند زرهی به خدمت امیرالمؤمنین آوردند ، یکی از آنها از اندازه قامت بلندتر بود حضرت فرمود تا مقداری از دامن آن زره را قطع کند ، محمد دامن زره را جمع کرد و از آنجا که امیرالمؤمنین علامت گذاشته بود به یک قبضه بگرفت و مثل آنکه بافته حریر را قطع می کند ، کبود چشمی در آنجا بود گفت اگر این مرد مسلمان است وای بر کفار از شجاعت او و اگر از کفار است خدا مسلمانان را از او حفظ کند ، در این موقع بود زخمی در دست محمد پیدا شد و بعد از آن نتوانست با شمشیر جنگ کند.


2- وفات شیخ حسن صاحب معالم (1011 قمری)


عالم فقیه نبیل ادیب و شاعر و محدث و رجالی شیخ جمال الدین ابومنصور حسن بن زین الدین (شهید ثانی) بن علی بن احمد عاملی از اکابر علماء دین و از فحول و ارکان و ثقات علمای شیعه امامیه است.

مرحوم در سال 1011 قمری در اول محرم در بلدۀ جُبَع از قریه های جبل عامل وفات کرد و نزد صاحب مدارک بخاک سپرده شد ، مدت عمر با برکتش 52 سال بود.


تألیفات آن بزرگوار: منتقی الجمان فی الاحادیث الصحاح و الحسان معالم الدین ، حاشیه بر مختلف الشیعه ، مشکوة القول السدید ، اجازات تحریر طاوسی در رجال ، رساله اثنی عشریّه در طهارت و صلوة ، مناسک حجّ ، جواب المسائل المدنیات الاولی ، الثانیه ، الثالثه.


3- رسیدن اصحاب فیل به مکه


اَبرهه یکی از سرداران لشکر نجاشی در صنعا کلیسایی زیر نظر معماران با تجربه بنا کرد و قلیس نام نهاد و مردم را از زیارت کعبه منع و به زیارت کلیسا دعوت می کرد ، عربی از قبیله مصر شب در آن خانه اجازه گرفت و ماند و در و دیوار خانه را به نجاست آلوده کرد و بوی کثافت در فضای خانه استشمام می شد.


بعض مورّخین نوشته اند: جماعتی از اهل مکه به حبشه برای تجارت رسیدند و به کلیسایی که مال عیسویان بود داخل شدند و آتشی روشن کردند برای گرم شدن و غذا پختن و موقع رفتن آتش را خاموش نکردند ، باد وزید و آتش به کلیسا سرایت نمود و آنچه در آنجا بود سوخت.


به ابرهه گزارش دادند ، ابرهه تصمیم گرفت در عوض خانه کعبه را ویران کند ، لشکر جمع کرد و از نجاشی کمک خواست و آن هم لشکر با چند فیل جنگی و یک فیل عظیم الجثه فرستاد.


ابرهه با لشکر حرکت کرد و روز اول محرم به مکه وارد شدند ، دستور داد تمام احشام اهل مکه را که در چراگاه بودند جمع نموده و به لشکرگاه ابرهه آوردند و ( بقیه موضوع در روز 17 محرم خواهد آمد).


4- ولادت عزالدین حسین بن عبدالصمد بن محمد عاملی حارثی (918 قمری)


این عالم جلیل القدر والد معظم شیخ بهایی (ره) و از علمای شیعه و شاگرد شهید ثانی می باشد و در هشتم ربیع الاول سال 984 قمری وفات یافت ، معظم له عالمی ماهر و محققی مدقق صاحب مصنّفات کثیره از جمله: کتاب اربعین و شرح قواعد و حاشیه ارشاد ، و صاحب تعلیقات کثیره از جمله: بر صحیفه کامله و خلاصه علّامه بود ، مزار شریفش در بحرین می باشد.


5- جنگ ذات الرِّقاع


در سال ششم هجرت (یا چهارم) قبائلی از عرب به نام قَطَفان و بنی محارب و اَنمار و ثعلبه که در چند فرسخی مدینه سکونت داشتند تصمیم گرفتند مدینه را محاصره کنند ، پیغمبر اسلام با خبر شد و از مدینه حرکت کرد ، لشکر اسلام 400 یا 700 نفر بودند ، دشمن ناگهان خود را با قوای اسلام مواجه دید ناگزیر فرار کرده و به کوههای اطراف پناهنده شدند ، زنان آنها دستگیر شدند ، لشکر اسلام سه روز در آنجا ماندند فقط یک نفر از مسلمانان انصار غافل از دشمن بود به نماز ایستاد که کافری سه تیر پی در پی بر او زد و مجروح نمود ، چون پیغمبر آنها را فراری و از هم پاشیده دید مراجعت فرمود.


6- دعای حضرت زکریا مستجاب شد


حضرت زکریّا پیغمبر بنی اسرائیل فرزند نداشت ، از خداوند طلب اولاد می کرد و عرض می نمود پروردگارا استخوانم سست و موهایم سفید شد ، فرزندی به من عنایت فرما تا وارث من و آل یعقوب باشد ، دعای آن حضرت در این روز به هدف رسید خطاب شد ای زکریا ترا به پسری که اسمش یحیی است بشارت می دهیم ولی زکریا با تعجب عرض کرد من پیرم و عیالم عقیم شده ، بوسیله ملکی جواب رسید این بر من آسان است و یحیی از مادری بنام «ایشاع» خاله مریم روز نهم رمضان متولد شد. یحیی خاله زاده مریم بنت عمران بود.


بعد از حضرت زکریا پسرش حضرت یحیی کتاب و حکمت را از او به ارث برد در حالیکه بچه بود ، چنانکه خداوند می فرماید «یا یحیی خُذ الکتابَ بِقُوّه وَ آتَیناهُ الحُکمَ صَبیّا» یعنی بگیر کتاب را به قوّتیکه بتو دادیم و به او حکم نبوت را در زمان کودکی دادیم و سلام خداوند بر او باد روزی که زاده شد و روزی که خواهد مرد و روزی که زنده مبعوث خواهد شد.

7- ورود امام حسین (ع) به قصر بنی مقاتل (61 قمری)


امام حسین (ع) امروز به قصر بنی مقاتل رسید که به کربلا نزدیک می شدند (61 ه ق) و در آنجا نزول فرمود پس ناگاه حضرت نظرش به خیمه ای افتاد ، گفتند خیمه عبیدالله بن حرّ جُعفی می باشد ، فرمود او را بسوی من بطلبید ، عبیدالله گفت من از کوفه بیرون نیامدم مگر بسبب آنکه مبادا حسین داخل کوفه شود و من در آنجا باشم ، بخدا سوگند من می خواهم او را نبینم و او هم مرا نبیند ، فرستادۀ امام برگشت و سخنان عبیدالله را نقل کرد ، حضرت خودش تشریف بردند و عبیدالله همان کلمات را به حضرت عرض کرد ، حضرت فرمود اگر یاری مرا نمی کنی در صدد قتال من بر میا بخدا قسم هر کس استغاثۀ مرا بشنود و یاری نکند هلاک خواهد شد ، آن مرد گفت انشاء الله چنین نخواهد شد و از سعادت همیشگی محروم ماند.


8- انقلاب مدینه علیه یزید (63 قمری)


سال 63 هجری اول محرم جمعی از اهالی مدینه به رهبری عبدالله بن حنظله به شام رفتند و دستگاه کثیف یزید را مشاهده نمودند ، به مدینه مراجعت کرده و مردم را از دربار یزید آگاه ساختند ، همگی یزید را خلع و به سرپرستی عبدالله بن حنظله بر یزید قیام نمودند ، یزید با خبر شد و مسلم بن عقبه را با بیست هزار سرباز به مدینه فرستاد که سه بار یا سه روز به اطاعت من دعوت کن اگر قبول نکردند سه روز جان و مال و ناموس آنان را بر لشکر حلال کن و هر چه می توانی غارت و قتل بعمل آور (بقیه موضوع در 28 ذی الحجه الحرام خواهد آمد).


اما حنظله کسی است که شب عروسی او مصادف با فرمان بسیج مسلمانان به میدان اُحد از طرف پیغمبر اسلام بود ، حنظله حضور پیغمبر اسلام مشرف شد عرض کرد اگر اجازه دهید شب زفاف من است صبح به میدان جنگ بروم وگرنه همین حالا رهسپار میدان می شوم حضرت اجازه دادند که شب بماند ، حنظله بعد از شب زفاف برای فرزند آینده خود شهود گرفت و در جنگ احد افتخار شهادت یافت ، بعد از پایان جنگ بدن او را تمیز و تازه یافتند ، از پیغمبر سؤال نمودند حضرت فرمود ملائکه او را غسل داده اند از این جهت او را غسیل الملائکه گویند و عبدالله پسر چنین مرد فداکاری بود.


9- دستورِ گرفتن زکات صادر شد


روز اول محرم پیامبر اسلام مأمورانی برای جمع آوری زکات و صدقات به اطراف مدینه فرستاد و بعضی می نویسد حکم زکات در ماه رمضان مبارک نازل گردید.


روز دوم


1- ورود امام حسین (ع) به کربلا (61 قمری)


روز چهارشنبه دوم محرم سال 61 قمری امام حسین (ع) به کربلا رسید اسب از حرکت ایستاد امام بر مرکب دیگر سوارشد ولی حرکت نکرد تا هفت مرکب که هیچکدام حرکت نکردند ، امام (برای فهماندن حاضرین) فرمود این زمین چه نام دارد ؟ عرض شد «غاضریّه ، ماریه ، نینوا ، شاطی الفرات ، کربلا» حضرت آهی از دل براورد و فرمود توقف کنید همین جا مردان ما شهید و خون ما ریخته و حرم ما اسیر می گردد ، قبر ما زیارتگاه می شود ، این است همان نقطه ای که جدّم برای انجام وظیفه به من وعده کرده است.


در جلد سوم کشکول بحرانی آمده: امام حسین (ع) کربلا را چهار میل در چهار میل به شصت هزار درهم خرید و به ایشان یعنی اهل نینوا و غاضریّه داد و شرط کرد مردم را به این قبر راهنمایی و سه روز زوّار را مهمان کنند.


همزمان با ورود امام به کربلا حرّ بن یزید ریاحی به کربلا وارد شد نامه ای از عبیدالله دریافت نمود که هر جا امام فرود آمد او را در سختی قرار دهد.


2- وفات شیخ ورّام بن ابی فراس (605 قمری)


شیخ زاهد و عالم فقیه «ورّام بن ابی فراس» جدّ امّی سید رضی علی بن طاووس در سال 605 قمری روز دوم محرم دنیا را وداع نمود ، عالمی فقیه محدث زاهد و از علمای امامیّه قرن هفتم هجری است.


او مردی پرهیزگار و عابد بود ، وصیت کرده بود که نام های مبارکۀ ائمه را بر نگین عقیقی نقش کنند و هنگام مرگ در دهان او گذارند. ایشان مؤلف کتاب تنبیه الخواطر و نزهة النواظر که اخیراً خیلی مطلوب مجدداً چاپ شده است و لکن روایاتش مرسل و مخلوط از اخبار فریقین می باشد.


روز سوم


1- یوسف از چاه نجات یافت


یوسف را برادرانش از روی حسد به چاه انداختند ، جبرئیل امین او را گرفته بر روی سنگی نشاند و به دلجویی او پرداخت ، قافله ای از راه رسید بر سر چاه آمدند تا خود و مرکبشان را سیراب نمایند و به سوی مصر حرکت کنند ، مالک که رئیس قافله بود به غلامش دستور داد دلو را برداشته از چاه آب بکشد ، غلام دلو را به ریسمان بست و به چاه انداخت ، یوسف طناب را باز کرد ، غلام طناب را کشید ولی دلو را ندید هراسان نزد مالک رفت و قضیه را نقل نمود ، مالک بر سر چاه آمد صدا زد ای کسی که دلو را باز کردی جنّی یا انسان ؟ یوسف گفت انسانم که دستخوش ظلم شده ام ، مرا از چاه نجات دهید.


مالک طناب محکمی به چاه آویزان کرد و یوسف را از چاه بیرون آورد ، از حال او پرسید ، یوسف جریان را نقل نمود ، برادران که در تعقیب بودند او را نجات یافته دیدند به نزد مالک آمده گفتند او غلامی است که از ما گریخته ، او را به ما پس دهید یا از ما بخرید ، مالک گفت پس نمی دهم ولی خریداری می کنم ، مبلغ ناچیزی به برادران یوسف داد و یوسف را بهمراه برده و به عزیز مصر فروختند.


 2- بعضی گویند امروز یوسف از زندان نجات یافت


 یوسف به جهت خیانت نکردن به زن عزیز مصر چندین سال زندانی شد و رفیق او یکی آشپز فرعون (خجله) و دیگری شربت دار فرعون (یونا) با او در زندان بودند خوابی دیدند و یوسف تعبیر کرد که یکی را فرعون (لقب پادشاهان مصر بود) به قتل می رساند و دیگری آزاد می شود ولی سفارش کرد بعد از آزادی نزد فرعون یادی از من کن تا از زندان آزاد شوم.


شربت دار آزاد شد ولی سفارش یوسف را فراموش کرد ، چندین سال گذشت شبی فرعون خوابی دید و معبّرین تعبیر خوبی نکردند ، شربت دار متذکر یوسف شد و به فرعون گفت من کسی را سراغ دارم که در تعبیر خواب مهارت دارد ، نزد یوسف رفت و بعد از تعبیر خواب توسط یوسف تعبیر را به فرعون رسانید ، فرعون گفت این شخص مرد برجسته و داناست او را نزد من بیاورید ، بنابر این یوسف از زندان آزاد شد.


وقتی یوسف در مصر وفات کرد مردم با یکدیگر منازعه می کردند و هر کس می خواست که در محله او دفن شود تا برکت یابد ، آخر در صندوقی از مرمر در نیل دفن کردند و آب را روی آن مرور دادند تا به تمام اهل مصر برسد و در برکت و خیر شریک شوند و موسی موقع خروج از مصر استخوانهایش را برداشت و در نزد پدر خود دفن کرد.


مشهور است که مجموع زندان یوسف 12 سال بود 5 سال قبل از ماجرای تعبیر خواب و 7 سال بعد از آن ولی بعضی می گویند مجموعش 7 سال بود. ناگفته نماند کاغذ را آن حضرت بوجود آورده و تا آن زمان به آجر می نوشتند.


3- ورود عمر سعد به کربلا (61 قمری)


سعد بن ابی وقّاص با خاندان رسول اکرم (ص) رابطۀ خوبی نداشت حتی در شورای عمر حق رأی را به عبدالرحمن بن عوف داد و بعد از کشته شدن عثمان به حضرت علی (ع) بیعت نکرد ، پسرش عمر بن سعد راه پدر را در پیش گرفت و با این خاندان که هادی امت بودند میانه نداشت. ابن زیاد به عمر بن سعد ملک ری را داده بود و زمانی که از خبر ورود امام حسین (ع) به عراق مطلع شد قاصدی نزد عمر فرستاد که اول به جنگ با حسین بن علی (ع) برو و او را بکش بعد از آن به جانب شهر ری روانه شو.


عمر بن سعد نزد ابن زیاد آمد و گفت مرا عفو نما ، گفت عفو می کنم و ملک ری را از تو می گیرم ، عمر سعد گفت یک شب مهلت بده ، شب فکر کرد و آخرالامر هوای ریاست ری بر او غلبه کرد و تصمیم به جنگ با امام گرفت و روز دیگر نزد ابن زیاد آمد و قتل امام حسین (ع) را عهده دار شد و ابن زیاد با لشکر عظیم او را به کربلا روانه کرد ، روز سوم محرم (61 قمری) وارد کربلا شدند.


ابن قولویه در کامل صفحه 74 و طبرسی در احتجاج صفحه 134 به سندهای معتبر از اصبغ بن نباته و غیره نقل کرده اند که روزی حضرت علی (ع) بر منبر کوفه خطبه می خواند و می فرمود که از من بپرسید آنچه می خواهید پیش از آنکه مرا نیابید ، پس به خدا سوگند هر چه سؤال کنید از خبرهای گذشته و آینده به شما خبر می دهم.


سعد بن ابی وقاص پدر عمر بن سعد برخاست گفت یا امیرالمؤمنین خبر ده مرا که در سر و ریش من چقدر مو هست ؟ حضرت فرمود که رسول خدا (ص) خبر داده که در بن هر موی تو شیطانی هست که ترا گمراه می کند و در خانۀ تو فرزندی می باشد که فرزند من حسین (ع) را شهید خواهد نمود و اگر خبر دهم عدد موهای ترا باز مرا تصدیق نخواهی کرد لکن به آن خبری که گفتم حقیقت گفتار من ظآهر می شود.


ناگفته نماند در آن وقت عمر سعد کودکی بود که تازه راه می رفت ، بعضی می گویند در کربلا تقریبا 25 ساله بود ولی بعضی قائل اند 36 ساله بود . سعد بن ابی وقاص در سال 75 هجری در 74 سالگی مُرد و در بقیع دفن شد.


روز چهارم


1- تحریک مردم به جنگ با امام حسین (ع) توسط ابن زیاد (61 قمری)


ابن زیاد در کوفه به منبر رفت و معاویه و یزید را ستود و اظهار اسلامیت کرد و مردم را به جنگ با امام حسین (ع) تحریک نمود (61 قمری).


2- حمله و ورود چنگیز خان مغول به ایران


چنگیز پسر تموچین بعد از پدر در مغولستان زمام امور را بدست گرفت و چند نفر بازرگان برای برقراری روابط تجاری به کشور ایران فرستاد.


بازرگانان به شهر مرزی خوارزم (اترار) وارد شدند و حاکم شهر ورود آنان را به سلطان محمد خوارزمی گزارش کرد ، آنها بدون توجه به عواقب امر قتل بازرگان را صادر نمودند و به مرحلۀ اجرا در آمد ، چنگیز بعد از اطلاع خشمگین شد و لشکری از مغول به سرداریِ پسرش تولی خان به سوی ایران گسیل کرد و پس از جنگ خونین با لشکریان مرزی روز چهارم محرم وارد شهر مرزی (اترار) شدند و بعد از قتل عام مردم ، شهر را ویران کردند و کمتر شهری از شهرهای ایران ماند که مورد هجوم لشکر مغول و چنگیز خونخوار واقع نشوند ، فقط شهرهای جنوبی به جهت سیاست اتابک سعد بن زنگی حاکم فارس در امان بود و می گویند شهر همدان نیز از تعرض مصون ماند.


3- نمرود ، طاغیِ زمانِ حضرت ابراهیم به درک واصل شد


نمرود پسر کنعان بن سام بن نوح است و این مرد مالکِ ممالک مشرق و مغرب بوده و چنان متکبر و خودخواه شد که ادعای الوهیت و خدایی کرد ، آن ملعون بت هایی بصورت خود تراشید و به اطراف فرستاد و مردم را به عبادت آنها مجبور گردانید ، منجمین خبر دادند که شخصی متولد خواهد شد و مردم را به قبول دین مجدد ترغیب کند و اساس پادشاهی ترا منهدم سازد ، نمرود از شنیدن این سخن خشمگین شد و در شبی که بنا به گفته منجمین قرار بود نطفه ابراهیم در رحم مادر قرار گیرد مأمورانی گذاشت که مردان را از زنان جدا کرده و بیرون از شهر نگه داشت ، اتفاقاً نمرود را در آن شب کار مهمی پیش آمد و بنابر اعتمادی که بر پدر ابراهیم داشت او را به جهت همان کار به شهر فرستاد او به قصر آمد و کار را انجام داد در بیرون قصر چشمش به زنش (نونا) افتاد که به تماشای قصر نمرود آمده بود ، میل نزدیکی غلبه کرد و پس از نزدیکی نطفّۀ ابراهیم منعقد شد و بعد از تولد در غاری پنهان کردند و در پانزده سالگی از اختفا بیرون آمد ، نونا او را به خانه برد به آزر نشان داد ؛ تا ابراهیم در مورد بتها چیزی نگفته بود آزر به او محبت می کرد ولی از وقتی که ابراهیم مأمور به تبلیغ شد و مردم را از عبادت بت نهی نمود چندین مرتبه بین آزر و او مناظره و مجادله شد ، بعد از شیوع این خبر نمرود او را خواست ، ابراهیم در مقابل نمرود سجده نکرد نمرود گفت چرا سجده نکردی ؟ فرمود من غیر از پروردگارم به کسی سجده نمی کنم ، نمرود گفت پروردگار تو کیست ؟ ابراهیم فرمود آن کس که می میراند و زنده می کند ، نمرود گفت آن کار من است و دو نفر زندانی را آورد یکی را به قتل رساند و دیگری را آزاد کرد ، ابراهیم فرمود پروردگار من آفتاب را از مشرق بیرون می آورد تو نیز اگر می توانی از مغرب بیرون بیاور ، نمرود مبهوت ماند و نتوانست جواب بگوید.


در روز عید نمرودیان همان اهالی بابل به صحرا رفته بودند ابراهیم در شهر ماند و بعد از رفتن همه ، آمد بتها را شکست ، مردم که از صحرا آمدند بتها را شکسته دیدند به نمرود گزارش دادند ، نمرود ابراهیم را احضار کرد گفت ای ابراهیم آیا تو بتها را شکسته ای ؟ فرمود این بتِ بزرگ کرده از او بپرسید اگر جواب دهد ، مشرکان سر به زیر انداختند ، باز ابراهیم آنها را موعظه نمود و فرمود چیزی را ستایش می کنید که نه نفعی و نه ضرری دارد چرا درک نمی کنید؟


نمرود این دفعه تصمیم گرفت ابراهیم را در آتش اندازد ، محوطۀ وسیعی مرتب کردند و بسیار آتش در آنجا جمع نمودند و با منجنیق ابراهیم را به آتش انداختند ، جبرئیل در هوا نزد حضرت آمد و عرض کرد حاجتی داری؟ فرمود به تو ندارم به پروردگار جهانیان نیازمندم ، در این وقت خطاب رسید ای آتش بر ابراهیم سرد و سالم باش ، ابراهیم در گلستان سبز و خرّم به زمین نشست ، نمرود و تماشاگران به حیرت آمدند تا اینکه نمرود جنگ با خدا را در سر پروراند ، منارۀ بلندی درست کردند به بالای آن رفت آسمان را آنچنان دید که از زمین می دید ، پایین آمد سپس مناره افتاد و آواز مهیبی به گوش مردم رسید که مردم همه ترسیدند.

سپس به خیال آسمان رفتن افتاد تا با خدا جنگ کند ، فرمان داد چهار کرکس بچه را پرورش دادند و به چهار طرفِ صندوقی قرار دادند و چهار قطعه گوشت از بالا آویزان نمودند ، کرکس ها گوشت ها را بالای سر خود دیدند پریدند صندوق را برداشتند به طرف بالا پرواز نمودند و بعد از سه شبانه روز نمرود گفت گوشت ها را به طرف پایین آویزان کنند تا صندوق را به طرف پایین حرکت دهند بالاخره در زمین نشست ، نمرود با این اعمال ننگ آور نتوانست ابراهیم را از بین ببرد.


نمرود به ابراهیم پیشنهاد جنگ داد و آن حضرت قبول کرد . نمرود با لشکر عظیم به جنگ ابراهیم آمد ولی آن بت شکن الهی تنها در برابر نمرودیان ایستاد ، مردم از دلیری آن حضرت در حیرت ماندند ناگهان به فرمان الهی لشکر پشه رسید و سر و روی نمرودیان را گزید و بعد به دماغ نمرود رفت و مغز آن را می خورد مدت چهل سال در نهایت مرض و ملال عمر گذراند و در این روز به درک واصل شد (نمرود چهارصد سال سلطنت کرد).


روز پنجم


1- عبور حضرت موسی از دریا


موسی (ع) از طرف خداوند متعال مأمور شد بنی اسرائیل را با خود برداشته و بسوی فلسطین رود تا از ظلم و تعدی فرعونیان نجات یابند.


موسی با بنی اسرائیل از مصر خارج شده و به کنار دریا رسیدند ، بنی اسرائیل بهانه شروع کرده که ما در مصر مزرعه و زمین و خانه داشتیم حالا بیچاره شدیم ، موسی فرمود مطمئین باشید خدا ما را به حال خود نمی گذارد و وسیله نجاتی عنایت می فرماید ، به فرعون خبر دادند که موسی با بنی اسرائیل از مصر خارج شده ، فرعون دستور بسیج لشکر داد و با این عنوان که بنی اسرائیل از بندگان ما بوده و فرار کرده اند آنها را دستگیر کرده و دوباره به بندگی خود در آوریم. فرعون خود با لشکرش به تعقیب آنها از مصر خارج شد ، تعداد بنی اسرائیل را بعضی ششصد هزار نوشته اند اما لشکر فرعون خیلی بیشتر از اینها بود.


فرعون و لشکرش به بنی اسرائیل نزدیک می شدند ، هنگام صبح بود که بنی اسرائیل به عقب نگاه کردند لشکر بی حساب فرعون را دیدند و رعب و وحشتی دل آنها را فرا گرفت و از موسی چاره خواستند ، موسی با دلی آرام فرمود پروردگارم با من است و مرا هدایت خواهد کرد تا اینکه لشکر فرعون نزدیک شد و یوشع جلو رفت گفت ای موسی دستور چیست؟ گفت از دریا باید عبور کرد.


خطاب رسید: ای موسی ! عصای خود را به دریا بزن تا راهی نمایان گردد ، موسی عصای خود را به دریا زد و دریا شکافت و قعر دریا نمودار شد ، باد و آفتاب قعر دریا را خشکانیدند ، چون بنی اسرائیل دوازده تیره بودند دوازده شکاف از دریا پدیدار شد و آنها عبور کردند.


فرعون و لشکرش وقتی وارد شدند که آخرین افرد بنی اسرائیل از دریا خارج می شدند ، فرمان خدایی به امواج دریا صادر گردید تا فرعون و لشکرش را در بر گیرد ، لشکرش تماماً هلاک شدند ، فرعون خود را در استانه مرگ دید گفت: به خدای موسی ایمان آوردم ، جبرئیل امین مشتی خاک بر دهان او زد و گفت با آن همه فسادها و کارهای بد این وقت توبه فایده ای ندارد.


 3- شبث بن ربعی به کربلا رسید (61 قمری)


شبث بن ربعی کوفی یکی از دعوت کنندگان حضرت امام حسین (ع) بود که ابن زیاد به نزد خود خواست ، او نخست خود را به بیماری زد ولی شب به نزد ابن زیاد رفت و جایزه گرفت و با چهار هزار نفر به کربلا رهسپار شد و روز پنجم محرم (61 قمری) به کربلا رسیدند.


این مرد شخصی منافق و خبیث بودزیرا اول از اصحاب حضرت علی (ع) بود و سپس از خوارج شد و بعد توبه کرد و بعد برای کشتن امام حسین (ع) به کربلا آمد و بعد از واقعه کربلا با جناب مختار به طلب خون امام حسین (ع) قیام نمود سپس در قتل مختار حضور پیدا کرد و در حدود سال 80 در کوفه درگذشت.

در خُبث این مرد بی دین همین بس که صاحب یکی از مساجدی است که در کوفه بعد از قتل امام حسین (ع) جهت سرور و خوشحالی از کشته شدن امام آنها را تجدید بنا نمود ، آن مساجد عبارتند از مسجد اشعث بن قیس ، مسجد جریر بن عبدالله بَجَلی ، مسجد سماک بن مخرمه ، مسجد شبث بن ربعی . (تاریخ کوفه ص 46)


این مرد همان کسی است که امام در روز عاشورا به او خطاب فرمود: ای شبث بن ربعی و ای حجّار بن اَبجر و ای قیس بن حارث مگر شما نبودید که برای من نامه نوشتید که میوه های اشجار ما رسیده و بوستانهای ما سبز گشته ، برای یاری کردنت لشکرها آراسته ایم.


در این وقت قیس بن اشعث گفت ما نمی دانیم چه می گویی لکن حکم یزید و ابن زیاد را بپذیر ، حضرت فرمود: لا والله هرگز دست ذلت بدست شما نخواهم داد و از شما هم نمی گریزم.


روز ششم


1- شهادت حضرت یحیی پیامبر (ع)


پادشاه بنی اسرائیل «هردوش» یا «هرودیس» زنی داشت که که جالب توجه نبود ، زن برای نگهداری مقام خود در دربار به هرودیس پیشنهاد کرد که دختری دارم در اختیار تو می گذارم ، شاه از روحانی عصر یعنی حضرت یحیی سؤال کرد ، حضرت فرمود از خدا بترس که ازدواج با دختر زن حرام است ، شاه ناراحت شد و یحیی را به زندان انداخت ، زن هردوش کینه از یحیی در دل گرفت و وقتی که دخترش را آرایش کرده و می خواست به دست شاه دهد گفت: دخترم! مهریه تو سرِ یحیی است ، در موقع حساس از شاه قتل او را بخواه ، دختر طبق سفارش مادر عمل نمود و در وقت مناسب شاه را وادار به قتل یحیی نمود ، شاه هم شخص ظالمی را فرستاد به زندان که سر مبارک حضرت یحیی را در طشت از بدن جدا نمود ، بعضی نوشته اند از محراب عبادت او را کشید و در میان طشت سرش را برید و سر را در طشت به پیش شاه آورد.


در تفسیر نمونه جلد 13 ص 13 نوشته:

هرودیس پادشاه هوس باز فلسطین عاشق «هیرودیا» دختر برادرش شده بود و زیبایی او دل شاه را در گرو عشقی آتشین قرار داده بود لذا تصمیم به ازدواج با آن دختر گرفت ، این خبر به پیامبر خدا یحیی رسید صریحاً اعلام کرد که این ازدواج نامشروع است و من به مبارزه قیام خواهم نمود ، سر و صدای این موضوع در شهر پیچید و به گوش هیرودیا رسید او تصمیم گرفت از یحیی انتقام بگیرد ، ارتباطش را با عمو بیشتر کرد ، هیرودیس به او گفت هر چه آرزو داری از من بخواه ، هیرودیا گفت من هیچ چیز جز سر یحیی نمی خواهم ، بالاخره شاه حضرت یحیی را کشت و سر مبارک او را نزد زن حاضر ساخت و از این جهت امام حسین (ع) به جناب یحیی شباهت دارد.


در تاریخ آمده قطراتی از خون یحیای مظلوم از طشت به زمین افتاد ، خون از زمین به جوشش آمد ، شاه در شگفت شد و دستور داد خاک بریزند هر چه خاک ریختند خون می جوشید و چندین سال ادامه داشت تا امپراطور روم بنام «طیطوس» بنی اسرائیل را مورد غضب قرار داد و با لشکر بسیار به بیت المقدس حمله کرد و پس از کشتار فراوان تلّی دید که خون می جوشد ، علت را سؤال کرد ، داستان حضرت یحیی را گفتند ، دستور داد تعدادی از بنی اسرائیل را بکشند و خون آنها را به روی آن خون بریزند تا خون جوشیده آرام شود ، هفتاد هزار نفر را قربانی کردند تا خون یحیی از جوشش افتاد.


بعضی نوشته اند: بخت النصر پادشاه بابل به بیت المقدس حمله کرد و علت جوشش خون را پرسید و وقتی ماجرا را فهمید ناراحت شد و بازمانده از اولاد ملکه را حاضر نمودند و سرش را جدا کردند و خونش را به آنجا ریختند و هفتاد هزار نفر از بنی اسرائیل را نیز قربانی نمود تا خون از جوشش افتاد.


2- عذاب بر بنی اسرائیل نازل شد


یوشع بن نون وصی حضرت موسی با بنی اسرائیل به شهر عمالقه لشکر کشید ، مردی عابد به نام بلعم بن باعورا زاهد و عالم یهودی اسم اعظم می دانست و مستجاب الدّعوة بود ، امیر شهر از او خواست درباره یوشع و بنی اسرائیل نفرین کند تا مغلوب شوند ، بلعم هم در مقام معارضه در آمد و اسم اعظم را فراموش کرد ولی راهی به او نشان داد تا لشکر یوشع هلاک شوند گفت زنان را زینت کرده و به نزد بنی اسرائیل بفرست تا به فسق مشغول شوند ، بنی اسرائیل مشغول شهوترانی شدند و خداوند متعال مرض طاعون را برایشان فرستاد و هفتاد هزار نفر در عرض سه ساعت نابود شدند.


3- نبرد شاه عباس صفوی با عبدالمؤمن ازبک (1006 قمری)


شاه عباس اول پسر سلطان محمد خدابنده ثانی در هیجده سالگی به سلطنت رسید و با مشورت دو روحانی بزرگ یعنی شیخ بهایی و میرداماد به اصلاح امور پرداخت ، در سال 1006 قمری با لشکری به سوی خراسان برای بیرون راندن ازبکیان رهسپار شد ، یک به یک شهرهای خراسان را از دست آنها گرفت و اکثر لشکر دشمن تار و مار شدند و بقیه به سوی شهر خود برگشتند و به شکرانه پاک کردن خراسان از ظلم آنها به حرم مطهر امام رضا (ع) مشرف شد و افتخارِ کوتاه کردن فتیله های شمع و جاروکشی حرم را پیدا کرد که شیخ بهایی در این باره سروده:


مِقراض به احتیاط زن ای خادم     ترسم ببُری شهپر جبریل امین


4- وفات مرحوم سید رضی (406 قمری)


محمد بن الحسین بن موسی الاَبرش بن محمد الاعرج بن موسی ابوسُبحه بن ابراهیم مرتضی بن الامام موسی الکاظم (ع) ملقب به سید رضی و مکنّی به ابوالحسن در سال 406 قمری در سن 47 سالگی رحلت نمود و در کاظمین به خاک سپرده شد و سپس به کربلا انتقالش دادند و در بالای سر امام حسین (ع) دفن گردید ، این بزرگوار در سال 359 قمری به دنیا آمد و در دامن مادرش سیده فاطمه بنت ابی محمد الحسن الناصر الصغیر (معروف به ناصرک) بن ابی الحسین احمد بن محمد الناصر الکبیر الاطروش علی بن ابی محمد الحسن بن علی الاصغر بن عمر الاشرف بن زین العابدین (ع) پرورش یافت. (عمدة الطالب ص 205)


مرحوم سید رضی تألیفات پر قیمت دارد از جمله: نهج البلاغه که تا این زمان شراح آن به 81 نفر می رسد ، حقایق التنزیل ، خصائص الأئمه ، تلخیص البیان فی مجازات القرآن ، مجازات النبویّه ، حاشیه بر ایضاح ابوعلی ، دیوان شعر و غیرها که تقریباً 26 کتاب می باشد.


نا گفته نماند ابوالحسن محمد بیهقی ملقب به قطب الدین کیدری سبزواری اول کسی است که نهج البلاغه را شرح کرده و آنرا «حدائق الحدائق» نام نهاده و در اواخر شعبان سال 576 قمری فارغ شده.


(بیهق ناحیه ایست از خراسان و کیدر قصبه ایست از بیهق).


چنانکه ذکر شد مادر سیدین فاطمه نام داشت که شیخ مفید (ره) برای او کتاب احکام النساء را تألیف نمود و از آن مخدّره به سیده جلیله فاضله تعبیر کرده.


مرحوم قمی در منتهی الآمال ص 32 می نویسد: شیخ مفید شبی در عالم رؤیا دید که حضرت فاطمه (س) با دو فرزندش حسن (ع) و حسین (ع) وارد مسجد شد در حالیکه کودک بودند هر دو را به او تسلیم کرد و فرمود: علِّمهُما الفِقه (یعنی به حسن و حسین فقه تعلیم بده) ، از خواب بیدار شد و تعجب کرد شیخ وقتی که در مسجد بود فاطمه والدۀ سیدین با دو پسرش سید مرتضی و سید رضی وارد مسجد شدند در حالیکه هر دو بچه بودند ، چون نظر شیخ به آن مخدّره افتاد به احترام او از جا برخاست و سلام کرد ، آن مخدّره گفت ای شیخ به این دو کودک که پسران من هستند فقه تعلیم کن ، شیخ مفید گریست و خواب خود را برای آن مخدره نقل نمود و مشغول تعلیم ایشان شد تا این دو بزرگوار به مرتبه رفیعه از علم رسیدند.


روز هفتم


1- حضرت موسی به نبوت مبعوث شد


موسی بن عمران بن یصر بن قاهث بن لاوی بن یعقوب (ع) با اهل و عیال و اموال خود از مدین خارج و رهسپار مصر می گردید پبی در بیابان سینا پیاده شدند و هوا سرد بود ، به فکر آتش افتاد ، موسی از دور نوری مشاهده کرد به خیال اینکه آتش است عصا را بدست گرفته به طرف (طور) نور آمد شاید بتواند آتش تهیه کند.


خطاب رسید «إنّی أنا ربُّکَ فَاخلَع نَعلَیکَ إنَّکَ بِالوادِی المُقَدَّسِ طُوی وَ اَنا اَختَرتُکَ فَاستَمِع لِما یُوحی» (طه 9 الی آخر 36).


موسی ! من پروردگار تو هستم ، کفشت را از پای بیرون آر زیرا در مکان مقدسی قرار گرفتی ، من تو را به پیامبری برگزیدم ، پس بشنو آنچه وحی می شود ، البته نیست غیر از من معبود به حق ، پس مرا عبادت کن و نماز بر پا دار (و دو معجزه به موسی عنایت شد).


 1. موسی در دستت چیست؟ عرض کرد آن عصای من است ، خطاب رسید به زمین انداز ، موسی عصا را به زمین انداخت بصورت مار در آمد و می خزید ، فرمود آنرا بگیر و نترس همان عصا خواهد بود.


2. دستت را از گریبان بیرون آر نور سفید و صاف خارج می شود ، با این دو نشانۀ پروردگار به مصر پیش فرعون برو ، عرض کرد پروردگارا شرح صدر و قلب نیرومند به من عنایت فرما و کار را آسان کن و گِره از زبانم بردار تا قول من نافذ باشد و با برادرم هارون پشتم را محکم کن و او را به من برسان ، خطاب رسید: قد اُوتیتُ سُؤلک یا موسی (ای موسی دعایت مستجاب و آنچه خواستی داده شد).


2- آب را به روی اهلبیت (ع) بستند (61 قمری)


امروز از ابن زیاد ملعون به عمر بن سعد نامه رسید به این مضمون: یا بن سعد! میان حسین و آب فرات حائل شو و کار را بر ایشان تنگ بگیر و نگذار یک قطره آب بنوشند چنانکه به عثمان کردند ، ابن سعد همان وقت عَمرو بن حجاج را با پانصد سوار بر شریعه موکّل گرداند. عطش بر امام و اصحاب کرام غالب شد ، برادرش عباس را فرا خواند و با سی نفر سواره و بیست نفر پیاده شبانه با 20 مشک به طلب آب فرستاد ، عمرو بن حجاج سرکردۀ موکّلین آب فریاد زد شما کیستید؟ نافع جواب داد منم پسرعموی تو آمدم آب بیاشامم ، گفت بخور گوارا باد ، نافع گفت: وای بر تو می گویی من آب بخورم ولی حسین و اهلبیتش تشنه بمیرند ، عمرو گفت راست گفتی اما به ما دستور داده اند مانع شویم ، نافع به اصحاب گفت داخل فرات شوید ، عمرو هم فریاد زد مانع آنها شوید و بجنگید ، عده ای از اصحاب جنگ می کردند و عده ای مشکها را پر می نمودند و کسی از اصحاب امام کشته نشد و آب را به خیام رساندند و اهلبیت آب خوردند.


روز هشتم


آخر روز هشتم و نزدیک شب نهم محرم سال 61 قمری اولاد پیامبر (ص) تشنه بودند و آب در خیمه گاه نبود ، حضرت امام حسین (ع) پشت خیمه تشریف برد و دستور داد زمین را کندند ، به اعجاز آبی پدیدار گردید ، امام حسین (ع) و اولاد رسول خدا و اصحاب همگی سیراب شدند و مشکها را پر کردند و بعد چشمه غائب شد.


روز نهم (تاسوعا)


1- آوردن امان نامه برای فرزندان ام البنین توسط شمر (61 قمری)


عصر روز نهم شمر بن ذی الجوشن کلابی نزدیک لشکر امام (ع) آمد و صدا زد کجا هستند فرزندان خواهر من عبدالله و جعفر و عثمان و عباس (این چهار نفر فرزندان ام البنین بودند که او هم از قبیله بنی کلاب بود و شمر هم از همان قبیله بود از این جهت گفت فرزند خواهر من) ، امام فرمود جواب او را بدهید اگرچه فاسق است. آن عزیزان نزد شمر آمدند فرمودند کارت چیست؟ گفت ای فرزندان خواهرم شما در امان هستید از اطراف حسین کناره گیرید و سر در اطاعت یزید در آورید ، حضرت عباس فریاد زد: بریده باد دستهای تو و لعنت بر امانی که تو آوردی ، امر می کنی دست از مولای خود برداریم و به اطاعت ملعونان در آئیم ، ما را امان می دهی و پسر رسول خدا را امان نیست ، شمر غضبناک شد و به لشکرگاه برگشت.


2- لشکر عمر بن سعد بسوی خیام روی آوردند (61 قمری)


بعد از رجوع شمر ، عمر بن سعد لشکر خویش را صدا زد: یا خیل الله! إرکبی و بالجنّة ابشری (ای لشکر خدا! سوار شوید و بسوی بهشت رفتن شاد شوید).


لشکر رو به خیام آوردند و امام (ع) در پیش خیمه سر به زانوی اندوه گذاشته و بخواب سبک رفته بود ، جناب عباس خدمت امام آمد و عرض کرد: برادر! لشکر رو به شما آورده ، امام فرمود عباس! جانم فدای تو باد ، بپرس چه شده که رو به ما آورده اند ، عباس با 20 سواره به سوی لشکر آمد و مراد ایشان را پرسید ، گفتند از امیر حکم آمده که به او بیعت کنید وگرنه با شما قتال کنیم ، حضرت عباس فرمود کلام شما را به امام برسانم و برگردم ، امام به عباس فرمود امشب را از آنها مهلت بگیر تا قدری نماز و دعا و استغفار کنیم ، حضرت عباس آمد و در مقابل لشکر ایستاد و موعظه نمود و آن شب را مهلت خواست ، لشکر عمر بن سعد به جای خود بازگشتند و این قضیه در عصر روز نهم اتفاق افتاد.

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 16 شهریور 1395 ساعت 07:10 ب.ظ | نویسنده: محمدعلی میرزایی | چاپ مطلب




کسب درآمد

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد