X
تبلیغات
زولا

دانـلـود مـداحـی و تـــواشـــیــح

وبگو | آموزش منوی کشویی با ul li و css
X
تبلیغات
زولا


اشعار حضرت فاطمه زهرا (س)


مصیبت حضرت فاطمه زهرا (س)



اجل گم کرده بعد از قتل محسن خانۀ ما را

بیا ای مرگ یاری کن منِ افتاده از پا را


نه دستی مانده تا گیسوی زینب را زنم شانه

نه پایی تا برای گریه گیرم راه صحرا را


ز تو ای دست ، ممنونم که بر یاریِ دست حق

گرفتی از غلافِ تیغِ قنفذ اجر زهرا را


علی تنها ، همه دشمن ، تو بشکسته ، من افتاده

خدا را ، پس که یاری می کند آن یار تنها را


من از بهر علی گریان ، علی از بهر من گریان

به نوبت زینب غمدیده دلداری دهد ما را


ببر ای دست سالم دست مجروح مرا بالا

که از صورت بگیرم قطره قطره اشک مولا را


اجل را دورِ سر گردانده ام تا بر علی گریم

وگرنه پشت آن در گفته بودم ترک دنیا را


سیه پوش آمده از دود آتش خانۀ زهرا

چه خوش کردند همدردی عزاداران طاها را


عدو سیلی زد و پهلو شکست و من در آن حالت

گهی دیدم به پهلو گه به صورت دست بابا را


سراپا دردم و لب بستم وخاموشم از گفتن

مگر گاهی که دور از چشم زینب بینم اسما را


چو وقف ماست نظم و ناله و فریاد جانسوزش

به محشر دست گیرم (میثم) افتاده از پا را
 


غلامرضا سازگار



نخل به خون کشیده

باغ بهشت وحی را نخل به خون کشیده ام

بار ملال می برد سرو قد خمیده ام


شهر مدینه می زند ناله به پای ناله ام

خاک حجاز می خورد خون ز سرشک دیده ام


با همه کرده ام وفا از همه دیده ام جفا

با همه بوده آشنا از همه دل  بریده ام


تیشۀ فتنۀ خزان ، خورد به پهلویم کز آن

شاخه شکست و شد جدا میوۀ نا رسیده ام


راز دل مدینه ام چاه علی ست سینه ام

از لب خود به هر نفس نالۀ او شنیده ام


تا ببرم بدوش خود بار بلای دوست را

منّت تازیانه را بر دل و جان خریده ام


درد کشد به بسترم باز به فکر حیدرم

گشته علی علی علی هر چه نفس کشیده ام


دهر ، محیط غربتم ملک وجود تربتم

زیر گِلم مجو که در باغ دل آرمیده ام


نقش زمین شدم ولی در ره یاری علی

اشک فشان ستاده ام ناله کنان دویده ام


(میثم) بی قرار را خستۀ داغدار را

اشک به دیده داده ام خون به دل آفریده ام

غلامرضا سازگار



قبر مخفی


دیشب به یادت ای گل راز و نیاز کردم

امشب کنار قبرت سجاده باز کردم


دیشب به خواب رفتی ای بی خبر ز دردم

با دیدگان گریان بر تو نماز کردم


دیشب ز فکر زینب یک لحظه من نخفتم

طفل یتیمه ات را تا صبح ناز کردم


برخیز مرغک عشق پرواز دیگری کن

آن در که بود بسته من نیمه باز کردم


بر مجلس عزایت هرگز کسی نیامد

از سوز دل نوایی جانسوز ساز کردم


حلّال مشکلاتم زهرا فقط تو بودی

من دست دادخواهی بر تو دراز کردم


در غزوه ها چو شیری بر خصم حمله بردم

هر جا که پا نهادم صید گراز کردم


بر گردنم چو دشمن دیدی طناب انداخت

با همتت طناب بیداد باز کردم


در سایۀ سکوتم صدها قیامتی بود

اسلام را ز صبرم آینده ساز کردم


قنفذ تو را مکرر با تازیانه می زد

فریاد از سکوت اهل حجاز کردم


گفتی که مخفیانه دفنت کنم دل شب

من محرم تو هستم که کشف راز کردم


خوش زادم و یک عمرست مداح اهلبیتم

از پیشگاه مولا اخذ جواز کردم


خوش زاد



اشک محبان


دریای غصه ام به غمت گریه می کنم

باران دردم از المت گریه می کنم


خواهی که خیزی از دل و جان شُکر می کنم

چون پا شوی به قد خمت گریه می کنم


دیوار شد عصای تو می روی به درد

ای ناتوان به هر قدمت گریه می کنم


ای وای من که درب حریمت شکسته اند

در هُرمِ آتشِ حَرَمت گریه می کنم


بیچاره من به کودکی ام می شوم یتیم

ای محتضر به عمر کمت گریه می کنم

حسن لطفی

 


کبوتر حرم


کبوتر حرم من بیا به بالینم

که زنده ماندن خود را بعید می بینم


نمای کودکی فاطمه بیا پیشم

ترا که می نگرم در مقابل خویشم


پدر به خانه چو آمد تو با تبسم باش

به جای من تو جواب سلام مردم باش


همین که رفت ز خانه تو آب و جارو کن

نهان سرشک غمت را ز دیدۀ او کن


به جای فاطمه سوز چراغ بابا شو

رسید چون که به خانه به پای او پا شو


اگر دوباره به خانه کسی هجوم آورد

درون خانۀ ما ناکسی هجوم آورد


تو هم بسان من آنجا حماسه سازی کن

نما دفاع ز مولا و جانگدازی کن

شبنم

 

ای فیض نخست (مدح)


ای اسوۀ آفرینش ای فیض نخست

ای عالِمۀ عالمُ الأسماء زهرا


از نور خود آفرید حق نور تو را

تا مظهر حق کند تجلّا زهرا


روزی که اثر نبود از خلق جهان

بُد روی تو نوربخش دنیا زهرا


در پرتو مهر رویت از عالم زر

شد نور حقیقت آشکارا زهرا


ای سیدۀ زنان عالم که ز جود

نازند به تو آدم و حوّا زهرا


نام پدر و همسر و فرزندانت

شد با گل نامت عالم آرا زهرا


ای شمسۀ ایوان عفاف و جبروت

ای نیّرۀ منیر تقوی زهرا


راضیه و مرضیه و عذرا و بتول

در حلم و کمال و فضل یکتا زهرا


حق فاطمه ات خواند و پیمبر فرمود

در منزلتت اُمّ أبیها زهرا

محمدعلی مردانی



مدح حضرت فاطمه زهرا (س)

 

مصطفی جان جهان است و بود فاطمه جانش

زهی آن جان گرامی که فدا باد جهانش

 

آنکه جبریل ، گه خواندن اوصاف جلالش

لرزد و تاب تکلم دهد از دست ، زبانش

 

عقل کل صورت او سینه او بوسد و بوید

که بود روی خدایش که بود بوی جنانش

 

آسمان گو بشکافد جگر دشمن او را

که شهاب آمده پیکان و هلال است کمانش

 

شهریاران جهان را به گدایی نپذیرد

آن گدایی که در خانۀ زهراست مکانش

 

می نهد پای جلالت به سر بال ملائک

ناقۀ او که بود در کف جبریل عنانش

 

إنّما آیه ای از قصّۀ تطهیر وجودش

هل اتی سوره ای از دادن یک قرصۀ نانش

 

تا ننازد به خود آدم که منم اشرف عالم

حق به گلزار جنان فاطمه را داد نشانش

 

فخر موسی است که در دست عصا گیرد و آید

به بیابان مدینه ، شود از شوق شبانش

 

چه بگویم به مدیحش چه بخوانم به ثنایش

که خدا کوثر و تطهیر فرستاده به شانش

 

در صف حشر بگو شعله کشد آتش دوزخ

شیعۀ فاطمه در دست بود خطّ امانش

 

این همان سرّ خدائی ست که از کلّ خلایق

داشته پیش تر از خلق ، خداوند نهانش

 

اوست آن لیلۀ قدری که کسش قدر نداند

گرچه گردند زمان ها همه شهر رمضانش

 

این همان است که مرهون کرم بوده و باشد

همه آباء جهان و همه ابناء زمانش

 

خانۀ شیر خدا محو دعا مات نمازش

مسجد ختم رسل مات سخن محو بیانش

 

آن که افکنده علی را ز کلامش به تحیّر

چون شناسند به علم و خرد و وهم و گمانش

 

عرش و فرش و ملک و جنّ و بشر حوری و غِلمان

همه گویند ثنا هم به نهان هم به عیانش

 

گر به حیدر نگری همسر او دار و ندارش

ور ز احمد شنوی دختر او روح و روانش

 

دین بود زنده به خلق نبی و بازوی حیدر

هر دو نازند به زهرا که هم این است و هم آنش

 

ریزد از دوستیِ فاطمه ، باران معاصی

همچو نخلی که سرازیر شود برگ خزانش

 

میهمانخانۀ زهراست همه عالم هستی

که نشستند همه خلق خدا بر سر خوانش

 

رحمت و عفو خدا دور زند گرد سر او

که بود روز جزا چشم محمد نگرانش

 

کاهی از محنت او را نکند کوه تحمّل

که بهم میشکند قامت از این بار گرانش

 

صلوات همه از پیر و جوان تا صف محشر

به علی بن ابیطالب و زهرای جوانش

 

مصطفی دل دهد از دست که هنگام تکلم

شنود بوی خدا از نفس مشک فشانش

 

مسجد و کوچه و خانه همه جا سنگر او شد

داشت تا جان به کف و بود به تن تاب و توانش

 

به علی دوستی فاطمه نازم که در این ره

مانده بر سینه و بازو دو مدال و دو نشانش

 

اسوۀ شیعه بود فاطمه در خطّ ولایت

تا به دل شوق نماز است و به لب بانگ اذانش

 

شیعۀ فاطمه آنست که پیوسته بجوشد

خون زهرا و حسین بن علی در شریانش

 

شیعۀ فاطمه از سیلی باطل نهراسد

گِرد حق گردد و باکی نبود از سر و جانش

 

شیعه خاک قدم آل علی را نفروشد

گو جهان را همه بخشند کران تا به کرانش

 

پدر و مادر و ذرّیۀ ما تا صف محشر

به فدای پدر و شوهر و مام و پسرانش

 

(میثم) اینگونه حمایت کند از مکتب زهرا

تا بود طبع و بیان و قلم و دست و زبانش

غلامرضا سازگار

تاریخ ارسال: شنبه 30 آبان 1394 ساعت 01:54 ب.ظ | نویسنده: محمدعلی میرزایی | چاپ مطلب

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد